سلوک

در خلاف آمد عادت بطلب کام ...

سلوک

در خلاف آمد عادت بطلب کام ...

سلام. اینجا سعی می‌کنم جدی و جذاب بنویسم.

نشانی کانال تلگرامم:

https://t.me/aphabibian
نویسندگان
آخرین نظرات

۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 



سینما برای من یک مذهب بود، سرزمینی که می‌شد به عنوان وطن انتخابش کرد و در پناهش شاد و رستگار زیست و جاودانه شد. با کمک این واسطه‌ی شگفت‌انگیز دیگر انسان‌ها را نیز به رستگاری راهنمایی کرد.

 

مؤمنان بسیاری را دیده‌ام که جایی در مسیر زندگی ایمانشان را از دست داده‌اند و به خدا کافر شده‌اند و مسیری متناقض با گذشته را انتخاب کرده‌اند.

 

من به سینما ایمان داشتم و وقتی وارد سینمای حرفه‌ای شدم، مؤمنانه کار می‌کردم. اما کار به کار و کارگردان به کارگردان و سال به سال، به این مذهب بیشتر شک کردم و در نهایت به هرآنچه که امروز سینما می‌نامندش کافر شدم . این روزها سعی می‌کنم فیلم بسازم و خوب هم بسازم، نه برای سینما، بلکه برای حلال بودن نانم و دغدغه‌ی جاودانه شدن از مسیر فیلمسازی را هم فراموش کرده‌ام. فقط درباره‌ی موضوع‌هایی کار می‌کنم که به رشدم به عنوان یک انسان کمک می‌کنند و ناامیدانه امیدوارم که این فیلم‌ها به جز من روی حداقل یک نفر دیگر هم تاثیر بگذارند و او را در یافتن راهش به سوی رستگاری کمک کنند.

 

عکس: پشت صحنه‌ی فیلم چایی‌نت که بعدها با نام ازدواج اینترنتی اکران شد و از فیلم‌های مؤثر در بدبینی من به سینما بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۲
سید امیر پژمان حبیبیان



من چند باری مرحوم حبیب‌الله کاسه‌ساز را دیده بودم که دو بار آن در ذهنم پررنگ است.


الف: آقای کیانوش عیاری آمد و گفت تدوین یک فیلم بهم پیشنهاد شده. گفتم کجا کار می‌کنیم؟ گفت انگار خودشان در دفترشان میز دارند. بیا این شماره تلفن آقای اطیابی تهیه کننده اشه، تماس بگیر و هماهنگ کن و برو سینکش کن. دو توضیح ضروری بدهم:


اول. تدوین فیلم‌هایی که با نگاتیو فیلمبرداری شده بو‌دند، روی میزهایی آنالوگی که به آنها موویلا می‌گویند، انجام می‌شد. این میزها حجم و وزن زیادی داشتند و هر دفتری توان خرید و نگهداری آنها را نداشت. 

دو. کلمه‌ی سینک sync به معنی همگام سازی است. در سینما صدا و تصویر با ابزارهای جداگانه‌ای ضبط می‌شوند و برای تدوین فیلم باید تصویر و صدای مربوط به هر تصویر باید با هم همراه و همگام شوند. به این عمل سینک زدن می‌گویند.

سوم: نام فیلم چوری بود که در لهجه‌ی اصفهانی به جوجه اطلاق می‌شود. کارگردانش هم آقای جواد اردکانی بود.

روز اول به دفتر آقای اطیابی رفتم و راش‌ها و صداها را تحویل گرفتم و کارم را شروع کردم. میز را در اتاقی گذاشته بودند که مشرف به حیاط بود و نور زیاد نمی‌گذاشت تصویر مونیتور را ببینم. کار را تعطیل کردم و اطلاع دادم که انجام کار ممکن نیست. اتفاق‌های بعدی به این شکل رقم خورد که من مدتی شب‌ها به دفتر می‌رفتم و کار می‌کردم و بعد هم تدوین به مرکز سینمایی بنیاد مستضعفان در یوسف‌آباد منتقل شد. 

حالا برگردیم به مرحوم کاسه‌ساز. طبقه‌ی بالای دفتر آقای اطیابی، دفتر ایشان بود. من یکی دو بار برای کاری به آنجا رفتم. نام پروژه‌های در دست اجرا را روی در اتاق‌ها چسبانده بودند، چیزی که در ذهنم ماند این بود نام یکی از پروژه‌ها توالت عمومی‌های تهران بود و هیچ‌وقت نفهمیدم این پروژه در آن دفتر چه می‌کرد؟ درباره‌ی توالت‌عمومی‌ها ها فیلمی قرار بود ساخته شود؟ آیا در آن دفتر جدای از کار فیلمسازی کار خدماتی هم انجام می‌شد؟ آیا یک پروژه‌ی پژوهشی بود؟ هنوز هم گاهی به این پروژه‌ی عجیب در آن دفتر فکر می‌کنم.


ب: اتفاق عجیبی افتاده بود، تهیه کننده فیلمی از ابراهیم حاتمی‌کیا را توقیف کرده بود، در جشنواره کلی سر و صدا راه افتاد، حاتمی‌کیا انگار تا مرحله‌ی آتش زدن کپی فیلم هم پیش رفت. چند ماه بعد زنده یاد مسعود بهنام مرا صدا زد و گفت:خانم صفیاری برای اصلاح فیلم موج مرده نیاز به دستیاری دارند که بتونه با موویلا کار کنه، دوست داری بری؟ باز دو توضیح ضروری:

اول: موج مرده تا جایی که من میدانم اولین فیلم سینمایی ایرانی بود که با دوربین ویدیو تصویربرداری شد و بعد تصاویر را روی نگاتیو سی و پنج میلی‌متری منتقل کردند. تصویربردارش محمدرضا سکوت بود. قرار بود خانم صفیاری اصلاحات فیلم را روی نسخه‌ی ویدیویی اعمال کنند و من روی نسخه‌ی پزیتیو که در عمل زحمت اجرا  روی پزیتیو هم به گردن خود ایشان افتاد. 

دوم: تهیه‌کننده‌ی فیلم موسسه‌ی روایت فتح بود که به علت اختلاف نظر درباره‌ی مضمون، فیلم را توقیف کرده بود. شرکت سینمایی تماشا که متعلق به  احمدرضا درویش و تقی علیقلی‌زاده و ... بود، انگار میانداری کرده‌بود و قرار بود که اصلاحات توافقی روایت فتح و کارگردان روی فیلم اجرا شود و آنها فیلم را اکران کنند.

بعد از اجرای اصلاحات روی پزیتیو، باید فیلم به لابراتوار می‌رفت و بعد از بریده شدن نگاتیو اپتیک(که کار غلطی بود) در نسخه‌های متوالی چاپ می‌شد و برای اکران به سینماها  می‌رسید. آقای حاتمی‌کیا گفت که من مشغول فیلمبرداری فیلم ارتفاع پست هستم و نمی‌رسم که به پروسه‌ی فنی اصلاح و چاپ کپی نظارت کنم. نگاهی به من کرد و گفت شما می‌توانی انجامش دهی؟ و من شدم نماینده‌ی تام‌الاختیار حاتمی‌کیا در جریان اصلاحات و اکران فیلم موج مرده. ماجرای طولانی این مسئولیت را ان‌شاالله در یادداشتی جداگانه تعریف می‌کنم. الان فقط به قسمت مربوط به مرحوم کاسه‌ساز می‌پردازم.

 نماینده‌ی روایت فتح مرحوم کاسه‌ساز بود. یکی از موارد اختلافی استفاده از کلمه‌ی دون‌کیشوت توسط پسر مرتضی راشد سپاهی‌ای با دغدغه‌های حاج کاظم آژانس شیشه‌ای، خطاب به پدرش بود. قرار بود دون‌کیشوت‌ها حذف شوند. اما چند تایی در فیلم باقی مانده بود. نگاتیو اپتیک‌ها را پشت مویلای خاصی که فقط در وزارت ارشاد موجود بود با نظارت کیوان جهانشاهی صداگذار فیلم، بریدم و سینک کردم. کار که تمام شد آقای کاسه‌ساز برای بازبینی و تایید نهایی آمد. نگران آن چند دون‌کیشوت باقی‌مانده در فیلم بودم. تلاش کردم نسخه‌ها را جوری نمایش دهم که آن قسمت‌ها زیاد به چشم نیایند. آن بنده‌خدا هم گیر نداد و تایید کرد و رفت. بعد از رفتنش خیلی احساس زرنگی کردم اما بعدها به این نتیجه رسیدم که احتمالا سر آن یکی دو دون‌کیشوت باقی‌مانده توافق شده بوده. خدا رحمتشان کند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۲
سید امیر پژمان حبیبیان



این یادداشت عکس ندارد.


کلاس دوم، سوم راهنمایی بودم، پسری که نمی‌توانست با هم‌سن و سالانش رفاقت پایدار داشته باشد. ترجیحش این بود که در خانه بنشیند و کتاب و مجله و روزنامه بخواند. موسیقی‌های مورد علاقه‌اش هم برای سنش عجیب بود: شجریان و مرضیه و پوران و پروین و حداکثر داریوش و ابی. این اواخر حزب‌اللهی هم شده بود و با همه سر این که این‌حکومت خوب است  و دیگران بد و از این دست حرفها بحث می‌کرد. مادرم  احساس خطر کرده بود. تلاش می‌کرد مرا به بیرون از خانه هل دهد اما هم اعتماد به نفسم کم بود و هم هم‌سن هایم را سطحی و بی‌مایه می‌دانستم. پسر جوانی دور و برمان بود به مادرم گفت بگذارید من پژمان را با خودم ببرم فوتبال. من ذوق کردم.  قرار شد فردا بیاید دنبالم. شب دایی نوروز من و مادرم را صدا کرد پایین و گفت: سوری نگذار پژمان با این بره فوتبال، اطمینانی بهش نیست. من شاکی شدم، نمی‌فهمیدم چرا دایی این حرفها را می‌زند، اما مادرم به فکر فرو رفت و در راه‌پله‌ها بهم گفت دایی راست میگه تو باید مواظب خودت باشی و به این شکل من فوتبال نرفتم.


مدتی بعد، جایی بودیم که پسری تقریبا همسن و سال من داشتند. به من گفت این نزدیکی استخر هست، بیا بریم شنا کنیم. از حیاط خانه چند خربزه چید و راه افتادیم. در مسیر گفت که آن پسر فوتبالیست خانه‌شان بوده و شب جایشان را در حیاط پیش هم انداخته‌اند و اشاراتی از بازی‌هایی ممنوع که البته نه من و نه او عمقشان را نمی‌فهمیدیم . آن‌جا من متوجه شدم که او ناخواسته و با تصور این که آن پسر با او بازی می‌کند مورد تجاوز قرار گرفته است.

جایی که او استخر می‌نامیدش، منبع روباز موتور آبی بود که برای آبیاری زمین‌های کشاورزی استفاده می‌شد.آن‌جا چند جوان که از ما بزرگتر بودند مشغول آب‌تنی بودند. خربزه‌ها را دست ما دیدند و گفتند برای هر خربزه ده تومان می‌دهیم و برای یک چیز دیگر هم پنجاه تومان، ناگهان من دلشوره گرفتم و با سرعت دور شدم. آن پسر ایستاد تا پول خربزه‌ها را بگیرد. دو دقیقه  بعد به من پیوست، گفتم چی میگفتن، منظورشون چی بود؟ گفت ... میخواستن و خندید. هیچ درکی از موضوع نداشت و در تصورش به بازی دعوت شده بود. 


آن پسر سرانجام خوبی پیدا نکرد و من هم همیشه به روح دایی نوروز درود می‌فرستم که تیزبینی و احساس مسئولیتش   مرا از یک آسیب جدی حفظ کرد.

امروز فکر می‌کنم اگر والدین و خود آن پسر آموزش کافی دیده بودندآیا برای او چنین اتفاقی می‌افتاد؟امروز مهمترین موضوعات در منازعات سطحی و احمقانهی سیاسی سر بریده می‌شوند، تا از آموزش  برای بالا بردن ایمنی کودک در مسایل جنسی حرف می‌زنی، عده‌ای می‌گویند ببینید این‌ها نتیجه‌ی اجرا نشدن سند ۲۰۳۰ است و عده‌ای دیگر مساله‌ای دیگر را پیش می‌کشند و این وسط کودکانی‌اند که در این تغافل آسیب می‌بینند و خودشان هم منتقل کننده‌ی آن آسیب به نسل بعد هستند و چه بسا که مانند آتنا و ستایش جانشان را هم از دست بدهند. نیاز به آموزش امری قطعی و لازم است، چگونگی‌اش را به کارشناسان بسپارید و از این منازعات فرسایشی دست بردارید. ما در قبال کودکانمان مسئولیم. همین.


پانوشت: بستگان و دوستان قدیمی بدانند که سعی کرده‌ام هر نشانی را که به کمکش  بشود اشخاص را حدس زد، منهدم کرده‌ام. پس هر شباهت به شخص خاصی زاییده‌ی ذهن شما است و ربطی به واقعیت ندارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۹
سید امیر پژمان حبیبیان


تنهایی یک دستیار کارگردان:

این قسمت قصه‌ی کلاهی را برایتان می‌گویم که بر سر من است. من از مصداق‌های خوب ضرب‌المثل«کاسه‌ی داغ‌تر از آش» هستم. سریال «لحظه‌ی قاصدک» پیش می‌رفت. مشکلات طبیعی همه‌ی سریال‌ها در آن وجود داشت. کار اول کارگردان بود و استرس ارایه‌ی کار خوب تمام توانش را گرفته بود، با حضور من سر صحنه انگار تمرکزش گرفته می‌شد. تا من وارد صحنه می‌شدم، آرام می‌آمد کنارم و می‌گفت: برنامه‌ی فردا را نوشته‌ای؟ اگر جواب منفی بود که مرا راهی نوشتن برنامه می‌کرد و اگر مثبت بود بهانه‌ای دیگر پیش کشیده می‌شد، مثل این که برو لوکیشن فردا را ببین. دختر کوچکی را برای یکی از نقش‌های اصلی معرفی کرده‌بودم، در برابر درخواست غیرمنطقی مادرش ایستادگی کردم. به نظرم مساله سر سرویس رفت و آمد بود. این درگیری در نهایت به ضرر من تمام شد.  حس می‌کردم شده‌ام آدم بده‌ی کار. روزی متوجه شدم کلاهم نیست. پس از جست و جوی بسیار آن را در حوض لوکیشن پیدا کردیم. این اتفاق مرا از درون فرو ریخت متوجه شدم که پشت این حرکت نوعی لج‌بازی وجود دارد.

آن روزها شرکت‌های کرایه‌ی وسایل تصویربرداریب همراه دوربین یک مراقب می‌فرستادند که با دوربین بدرفتاری نشود. با مراقب دوربین‌مان رفیق شده بودم. با هم می‌نشستیم و حرف می زدیم، مشکلات زیادی در زندگی‌اش داشت. چند بار کارهایی را به او سپردم. از جمله پیدا کردن یک باغ برای تصویربرداری. با پیدا کردن باغ توانایی او به چشم آمد و من خوشحال بودم که توانسته‌ام برایش کاری کنم. همیشه به تهیه کننده‌ی محترم کار می گفتم که نقص بزرگ این کار نداشتن یک مدیرتولید است. روزی به سر صحنه آمدیم و تهیه کننده اعلام کرد که آن آقای مسئول دوربین از امروز مدیرتولید است. مبهوت شدم. اولین اتفاق بعد از این ماجرا این بود که آقای مدیرتولید اولین نفر به من گیر داد و گفت باید پنج عصر آفیش برنامه‌ی روزانه روی تابلوی اعلانات باشد. من گفتم نمی‌شود، باید ببینم تا آخر شب  چند تا از سکانس‌های امروزمی‌ماند که آنها را به فردا انتقال دهم و ساعت پنج عصر این مساله مشخص نمی‌شود. او گفت یا قبول می‌کنی و یا از فردا سر کار نمی‌آیی. باورم نشد، با یکی دونفر صحبت کردم. هیچ‌کس پشت من درنیامد. همه به نحوی خودشان را کنار کشیدند و من ناچار رفتم. 

وقتی داشتم خداحافظی می‌کردم دو نفر گریه کردند، دستیارم آراد حسن زاده و آرمین بازیگر نوجوانی که بازی‌اش را فیلم«مربای شیرین» دیده بودم و برای نقش اصلی این سریال انتخابش کردم. 

شاید باید می‌ایستادم، اگر امروز بود مقاومت می‌کردم، اما آن زمان مغرور و بی‌تجربه بودم. آقای احمدی تهیه‌کننده‌ی سریال بعدها چند بار به من گفت: « تو عادت داری همه‌ی کارها را ردیف می‌کنی و بعد میگذاری و میری»  و این آغاز کارهای نیمه‌تمام من به عنوان یک دستیار کارگردان بود که اگر کاسه‌ی داغ‌تر از آش نبودم همه‌ی آنها به خوبی و خوشی به آخر می‌رسیدند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۸:۲۸
سید امیر پژمان حبیبیان



سال‌ هزار و سیصد و هشتاد. سریال «لحظه‌ی قاصدک». با «وحید نیکخواه آزاد» در «استودیو بهمن» هنگام صداگذاری فیلم‌ «علی و دنی» آشنا شدم. من تا آن زمان دو تجربه‌ی دستیاری کارگردان را در کارنامه‌ام داشتم که آخرین‌اش دستیار اولی و برنامه‌ریزی فیلم «سفره ایرانی» به کارگردانی «کیانوش عیاری» بود. کار کردن با آقای عیاری نکات آموختنی بسیاری برای من داشت و او هم در یاد دادن انسان سخاوتمندی بود. اما سبک تولید فیلم‌اش به کل با روند مرسوم در سینما متفاوت بود. برنامه‌ریزی برایش مفهومی نداشت و کسی که کار دستیار اولی را با او شروع می‌کرد، دستیارکارگردانی خوب و مسلط می‌شد که نام برنامه‌ریز را هم یدک می‌کشید در حالی که نمی‌دانست برنامه‌ریزی چیست؟

آقای نیکخواه مرا به «ایرج حبشی» کارگردان سریال «لحظه قاصدک» معرفی کرد و من به اعتبار کار کردنم با آقای عیاری دستیارکارگردان و برنامه‌ریز آن سریال شدم. اتفاق جالب این آشنایی دیدن دوباره‌ی آقای «حسن احمدی» تهیه‌کننده‌ی سریال بود.  سال‌ها پیش وقتی من نوجوانی علاقمند به ادبیات بودم در حاشیه‌ی مراسمی که توسط مجله‌ی «سروش نوجوان» زبرگزار شده بود با او به عنوان نویسنده هم‌کلام شده بودم. آن روز ماجرای جالبی دارد که ان‌شاالله در مطلبی جداگانه می‌نویسم. 

امیدوارم آفیش روز اول تصویربرداری آن سریال در آرشیو کسی نمانده باشد، چون مایه‌ی سرشکستگی من به عنوان یک برنامه ریز خواهد بود. اینجا باید کمی درباره‌ی برنامه‌ریزی در سینما و تلویزیون توضیح دهم. 

«رج زدن» اصطلاحی است که کلید برنامه‌ریزی در سینما است. برنامه‌ریز بر اساس امکانات و محدودیت‌هایش فیلم را رج می‌زند. به عنوان مثال ده سکانس در اول و وسط و آخر فیلمنامه در خانه‌ی ناصر می‌گذرد. برنامه‌ریز این ده سکانس را فارغ از روند داستان کنار هم می‌گذارد و در چند روز پیوسته فیلمبرداری می‌کند. و به این ترتیب در وقت و هزینه صرفه‌جویی می‌شود. 

برنامه‌ی روز اول من به این ترتیب بود: 

سکانس اول اتاق طبقه ی سوم، سکانس دوم و سوم طبقه‌ی دوم سکانس بعدی همکف و بعدی زیرزمین. در حالی که باید سکانس‌های هر طبقه پشت هم گرفته می‌شد تا در زمان نورپردازی و آماده سازی صحنه صرفه‌جویی شود. عصر من از منشی صحنه زمان مفید گرفته شده را پرسیدم و با عددی حدود دو دقیقه مواجه شدم در حالی که تا آن زمان باید حدود هفت هشت دقیقه مفید گرفته می‌شد. البته عوامل دیگری هم مثل غیر حرفه‌ای بودن گروه نور که باعث ایجاد سایه‌ی بوم صدابرداری روی صورت بازیگران می شد  یا گریم و صحنه و غیره هم دخیل بود. اما مشکل اصلی به برنامه‌ریزی بازمی‌گشت. 

در روزهای بعد با راهنمایی آقای حبشی مشکل برنامه‌ریزی حل شد. اما مشکلات دیگری بروز کرد. اولین روز تصویربرداری ما تعطیل بود. فردا صبح که سر کار آمدیم متوجه کار کردن فن بزرگ آشپزخانه شدیم. صدابرداری غیرممکن بود. ساعت کار را به دو بعدازظهر تا دو شب تغییر دادم. مساله‌ی دیگر وسواس کارگردان بود. برای هر سکانس اول یک نمای کلی می‌گرفت و بعد آن را خرد می‌کرد و در مدیوم شات تصویربرداری می‌کرد و در نهایت زمانی را به گرفتن اینسرت‌ها اختصاص می‌داد. به طور معمول در سریال‌ها برای صرفه‌جویی در زمان سر و ته هر سکانس را با یک پلان بلند و دو سه نمای بسته هم می‌آورند اما او می‌خواست که دستش در تدوین باز باشد و کم نیاورد. به این‌ها کار کردن با بازیگر کودک و برداشت‌های متوالی و ماجراهای نورپرداز و صدابردار و ... را اضافه کنید و ببینید چقدر کار کند پیش می‌رفت. 


پایان قسمت اول

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۳
سید امیر پژمان حبیبیان

یادآوری دهم:


وقتی که عطای شاعری را به لقلایش بخشیدم.


این عکس متعلق به سال هزار و سیصد و هفتاد و دو است. مکان کتابخانه ی پارک شهر است و حاضران در عکس شرکت کنندگان در جلسات هفتگی دفتر شعر جوان هستند. حضور در این جلسات اولین تلاش جدی من به عنوان یک جوان تازه رسیده  برای ایجاد روابط اجتماعی در حوزه های مورد علاقه ام بود. از دوران دبستان حس میکردم که استعداد نوشتن و سرودن در من فوران می‌کند و در این زمینه یک مدعی تمام و کمال بودم. در دفتر شعرم چیزهایی می‌نوشتم و گمان میکردم که مشغول باز کردن مسیر جدیدی در ادبیات هستم. تمام اینها با اولین شعرخوانی در دفتر شعر جوان رنگ باخت و آن چنان مورد هجوم واقع شدم که اگر لجبازی ذاتی ام برای کم نیاوردن نبود باید دمم را روی کولم میگذاشتم و میرفتم و دیگر در محافل ادبی آفتابی نمی‌شدم. اما خب الحمدلله پر روتر از این حرفها بودم. با پشتکاری که امروز برایم عجیب مینماید شروع به مطالعه و کار  کردم. روزی حداقل سه چهار شعر میگفتم و برای بالا بردن توان تئوری ام کتابهای مختلف می‌خواندم. 

از همان ابتدا در میان اعضای اصلی جلسه دوستانی پیدا کردم و حس میکردم که به نهایت آرزویم رسیده ام و  در حوزه ی مورد علاقه ام دوستانی دارم و دیگر نیازی ندارم با کسانی که به نظرم  سطحی  بودند معاشرت کنم. حس خیلی خوبی داشتم و تمام هفته را منتظر می‌ماندم تا روز جلسه برسد و به سوی پارک شهر پرواز کنم. در بحثها شرکت میکردم و ناخودآگاه باعث ایجاد چالش میشدم در بسیاری از موارد اعضای با تجربه تر و باسوادتر جلسه حسابی از خجالتم در می آمدند. من اما حسابی گرم بودم. با گسترده شدن روابط بی تجربگی ها و خامی من در ارتباط بیشتر عیان می‌شد و پررویی هایم در پافشاری بر نظراتم که در بسیاری از موارد ممکن بود درست نباشند هم لج در می آورد. البته من بی تقصیر بودم. از کودکی هیچ وقت در میان‌همسالانم محبوب نبودم. نه فوتبالم خوب بود و نه جنس علایقم با دیگران همخوان بود. به علت تا حدودی اهل مطالعه بودنم دایم مشغول اظهار فضل بودم و تقریبا هیچ دوستی در هیچ یک از دوره های زندگی ام تا آن زمان از سر رغبت با من معاشرت نمی‌کرد. در دفتر شعر جوان هم این مشکل به نوعی دیگر رخ می‌نمود. من برای دوستان گذشته ام شأنی قائل نبودم و از پس زده شدن توسط آنها خیلی ناراحت نمی‌شدم اما این دوستان جدید تمام تجسم تمام رویاهای چند ساله ی من بودند. هر چه بیشتر تلاش می‌کردم نگاهشان دارم رفتارهایم غیرطبیعی تر میشد. یک بار به کسی که فکر میکردم خیلی صمیمی ایم گفتم فلانی و فلانی هم را دوست دارند و او هم که در نهان به آن دختر نظر داشت رفت حرف مرا کف دست او ‌گذاشت و گفت این پژمان بچه بچه است و نباید با او رفت و آمد کنید. این شاید اولین حس خنجر از پشت خوردن در زندگی من بود. البته تنها معیوب آن جمع من نبودم. قدرت طلبی، باندبازی، غیبت و مسائلی از این دست اینجا هم حضور پررنگی داشتند. هر از گاهی کسی سیبل جمع میشد و تمام بدیهایش را روی دایره میریختند. چند وقت بعد به همان آقایی که پشت من حرف زده بود شک‌کردند که از جانب جایی مامور شده بیاید و ببیند اینجا چه خبر است؟ اعضای شورای دفتر شعر جوان مرحوم قیصر امین پور، مرحوم سید حسن حسینی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و فاطمه راکعی بودند که تقریبا هیچکدام جز در موارد معدود در جلسات حضور نداشتند و مسئول گرداندن نشست ها شهرام رجب زاده بود. بعد از مدتی به دلیلی که هرگز نفهمیدم چه بود او‌ و ‌همسرش با مدیریت مشکل پیدا کردند و از آنجا انشعاب کردند و دیگر جلسات در کتابخانه ی پارک شهر تشکیل نشد. قرار شد جلسات شعر در منزل بچه ها برگزار شود. جزییات آن روزها را فراموش کرده ام. در نهایت کم کم در میان آن جمع تنهاتر می شدم. آخرین باری که آن بچه ها را با هم دیدم، سر زده به جلسه رفتم و آنها از مراسم و مناسکی عجیب با من حرف زدند و کارهایی غریب انجام دادند. وقتی از آنجا خارج شدم میان دو‌حس سرگردان بودم. نمیدانستم از سادگی ام استفاده کرده اند و سر کارم گذاشته اند تا بخندند یا برای این که مرا برای همیشه از جمعشان برانند آن اداها را درآورده اند. این که دیگر بعد از آن جلسه کسی پیگیر من نشد و فقط یکی از دوستان برای گرفتن دیوان بیدل که پیش ام مانده بود سراغم آمد ظن دوم را تقویت می کرد. به هر حال من دوباره تنها شده بودم. بعد از آن همه بالا و پایین به ارزش و اهمیت خانواده ام پی بردم که در هر شرایطی پذیرایم بودند. آن تجربه چند حسن داشت اول این که من عطای شاعر شدن را به لقایش بخشیدم. دوم این که متوجه شدم پشت ظاهر انسانها پیچیدگی‌های غریبی وجود دارد و سوم این که تصمیم گرفتم به جای ادبیات، سینما را دنبال کنم. 

امروز که نگاه میکنم این مسیر طولانی از ادبیات به سینمای داستانی و سپس مستند، به جای آن که پیگیری شغل یا علاقه  باشد، سیر و سلوکی درونی برای یافتن جایگاه خودم در جامعه و نسبت همه ی ما با خدا بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۹
سید امیر پژمان حبیبیان


یادآوری نهم


سریال ولایت عشق(امام رضا). 


آقای فخیم زاده می‌گفت هرکس در این سریال کار می کند  تجربه ی ده تا فیلم سینمایی را به دست می آورد. کاری سخت و طاقت فرسا با امکانات کم. گروه تولید و تدارکاتی که در صدد کم خرج کردن بودند و از امکانات رفاهی عوامل کم میگذاشتند. ماهی سی و سه هزار تومان حقوق می‌گرفتم و وقتی برای فوت پدرم نه روز غیبت کردم آن نه روز را هم از حقوقم کم کردند. با لطف آقای ایرج رامین فر عضو گروه لباس این سریال شدم. روز اول به سرپرستمان آقای پورعلی اکبر که هر جا هستند خدا حفظشان کند گفتم که هدفم حضور در سر صحنه است. ایشان گفت وظایفت را انجام بده و فرصت کردی برو سر صحنه. وظایف متنوعی داشتیم از مرتب کردن آرشیو تا پوشاندن لباس به سیاهی لشکر ها و هنرور ها تا شستن لباسها و نظارت بر مرتب جلوی دوربین رفتن لباس ها در هنگام فیلمبرداری. در شهرک سینمایی روز اولی که سر صحنه رفتم قرار بود دو گروه جارچی وارد میدان شهر طوس  شوند و خبری را اطلاع دهند. من دیدم که زره های جارچی ها هماهنگ نیست. به دستیار کارگردان گفتم باید زره های اینها عوض شود. آقای فخیم زاده گفت چرا صحنه به هم ریخت. دستیار گفت که پژمان گفته باید زره ها عوض شود. فخیم زاده گفت پژمان کیه؟ دستیار  مانده بود که چه بگوید؟ پژمان آخرین نفر گروه لباس بود. نکته ی مهم تر این که بعدتر فهمیدم این جزییات کوچک اصلا در آن شلوغی به چشم مخاطب نمی آیند و حس نمی شوند. 

خاطره ی دیگر مربوط به بیابان‌های پرندک است. چند ماهی از مشغول شدنم گذشته بود. آقای فخیم زاده هم مرا دیگر شناخته بود و به علت پای کار بودن و پیگیری ام گاهی که سر صحنه نبودم سراغم را می‌گرفت. آن روزها من اصلا اجتماعی نبودم و با دیگران سخت ارتباط می‌گرفتم و خیلی هم  مغرور بودم. آن روز قرار بود درگیری دو سپاه امین و مأمون فیلمبرداری شود. اما مشکلی پیش آمده بود. دستیار کارگردان سریال انسانی عجول و محافظه کار بود و در صحنه های شلوغ هنگام پوشاندن لباس به سیاهی لشکر ها در آرشیو لباس حاضر می‌شد و با داد و بیداد و فشار  لباسهای نامربوط را به آنها میداد تا بپوشند و زود آماده شوند مبادا که مورد اعتراض کارگردان یا گروه تولید  واقع شود. یکی دو بار من هشدار دادم که لباس دو سپاه قاطی شده و این در صحنه ی رویارویی مشکل ایجاد می کند و حرف من را کسی نشنیده بود. آن روز رویارویی بود و آقای فخیم زاده متوجه مشکل شده بود. تمهیدی که اندیشیده شد این بود که اعضای یکی از سپاهها به بازویشان پارچه ی سفید ببندند. برای پلان اول قرار بود که اسبها به همراه سوارانشان هنگام درگیری زمین بخورند. برای همین چاله ی بزرگی کنده بودند و کف اش کارتن گذاشته بودند و با خاک پوشانده بودند. هنگام فیلمبرداری اسب را به سوی چاله می‌راندند و او ناگاه در چاله می افتاد و به زمین می‌خورد. اسب اگر چاله را ببیند واردش نمی‌شود. 

القصه، من داشتم بازوبندهای سفید را بین سربازها پخش میکردم و حواسم پی این بود که نپیچانند تا دو تا سه تا بگیرند که ناگاه پایم در چاله ی آماده شده فرو رفت. آقای فخیم زاده عصبانی شد و شروع به داد و بیداد و فحاشی کرد. من که تا به حال با چنین صحنه ای رو به رو نشده بودم بهت زده ایستادم. منشی صحنه ی سریال پسری به نام عباس بود. نزدیکم شد و گفت از لوکیشن برو بیرون. من رفتم و میان تپه ها نشستم و سعی کردم روی خودم کار کنم و غرورم را احیا کنم. بعد از مدتی به چادر آرشیو لباس رفتم. ماجرا را برای آقای پورعلی اکبر تعریف کردم. گفت برو سر صحنه، خواستم نروم ولی اجبار کرد.  به لوکیشن فیلم‌برداری رفتم و پشت دوربین ایستادم. فخیم زاده آرام آمد کنارم و گفت پژمان برو دو تا نیزه بیار. این دستور حس خوبی در من به وجود آورد. او با زبان بی زبانی به من القا کرد که من با تو مشکلی ندارم. مهدی فخیم زاده علیرغم ظاهر خشن اش انسانی مهربان و حرفه ای است و کار کردن با او برای همه پربار و آموزنده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۳
سید امیر پژمان حبیبیان


یادآوری هشتم:


این عکس تبلیغ پودر لباسشویی دریا نیست. من هم یک مانکن خوشتیپ جذاب برای تبلیغ نیستم. اینجا میدان توپخانه ی شهرک سینمایی در سال هزار و سیصد و هفتاد و هفت است. آرشیو لباس سریال امام رضا در این دکور سامان گرفته بود و مقابلش هم مکانی برای شستن رخت‌های سیاهی لشکر ها بود. 

این عکس محصول کل کل من و‌ برادر عزیزی است که شاید راضی نباشد اسمش را بیاورم پس نمی آورم. او از شتستن لباس خجالت می‌کشید و سعی میکرد فقط در موقعیتهای باکلاس و جذاب عکس بگیرد و‌من که معتقد بودم تلاش خالصانه خجالت ندارد برای اثبات حرفم‌از او خواستم که از من در حال شستن رخت سیاهی لشکر ها عکس بگیرد. شاید توضیح این نکته واجب باشد که دلیل استفاده از عبارت سیاهی لشکر به جای هنرور  این است که معتقدم هنروری یک فن است.‌ این کسانی که ما لباسشان را می شستیم سربازهای پادگان‌های پرندک بودند و برای پر کردن صحنه آورده می شدند و هیچ تخصصی جز اذیت کردن ما و عوامل به خصوص بازیگران و هنرور های خانم نداشتند. لباسها را هم به لطایف الحیل نابود میکردند و ما هنگام شستن لباسها با پارچه ی سفت و چوب شده ای روبرو بودیم که از ادرار و عرق انسان به علاوه ی پهن اسب و‌خاک و هزار کثافت دیگر تشکیل شده بود. 

این سریال دومین کار من در سینما و تلویزیون بود که حدود یکسال طول کشید. امروز هم همچنان معتقد هستم که تلاش خالصانه خجالت ندارد و جواب میدهد. هرچند که تجربه ی این سالها به من می گوید که تلاشگرانی که کمی هم ناخالصی را به عملشان اضافه میکنند در ظاهر بهتر جواب می گیرند . اما من این آیه را زمزمه میکنم و عشق و امید می ورزم:


إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ 

ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﺧﻠﺎﺹ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻨﺪ.

 قَالَ هَٰذَا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ 

ﮔﻔﺖ: ﺭﺍﻩ ﺍﺧﻠﺎﺹ ﺭﺍﻩ ﺭﺍﺳﺘﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ.

(سوره ی حجر آیه ی چهل و چهل و یک )


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۶
سید امیر پژمان حبیبیان


اسمش رو میذارم : جناب مارمولک.با دیدن نور اتاق خودش رو از توری کشوند بالا و من وقتی متوجه اش شدم آخرین رویاروییم با یه آقا یا خانوم مارمولک را به یاد آوردم، اون بار خیلی راحت و با افتخار کشتمش. سالها پیش بود نمی دونم چند سال پیش. 

بعد به خودم اومدم و یاد تغییراتم افتادم.فقط نگاهش کردم و از زیباییش لذت بردم و به بامزگیش لبخند زدم. ازش عکس گرفتم، هیچی نگفت، دوربین ویدیوم رو برداشتم و خواستم ازش تصویر بگیرم که انگار بگه دیگه پررو شدی، گذاشت و رفت. 

و من به این فکر میکردم که: آیا کسی وجود داره که سیر تطور نگاهش به انسانها مثل سیر تطور نگاه من به حیوانات باشه؟ یعنی یک زمانی به کشتنشون افتخار کنه و بعد به این فکر بیفته که انسان چه موجود زیبا و مفیدی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۱
سید امیر پژمان حبیبیان


این عکس برای من پرسشی به وجود می‌آورد: هنر در خدمت فریب مردم است یا رسالت خود را در به وجود آوردن امید برای آنها جستجو می‌کند؟ 

در میانه‌ی ویرانی و سرمای ورشو در بعد از جنگ جهانی دوم... پرده‌ی پشت سر زن مملو از زیبایی و گرماست... آیا عکاس باید با لنز بسته فقط زن را در قالب پرده عکاسی کند یا لنزش را باز کند و برف و ویرانیهای اطراف را هم ثبت کند؟ یا به تعریف دیگر امید بیافریند یا نا امید کند؟ 

این چالشی است که این روزها به نوعی ما هم دچارش شده‌ایم...  

برای من این یک فریم به نوعی دو فیلم با یک بلیط است... یا دوعکس در یک عکس... عکس اول عکس زن در میان سرسبزی رویاگونه‌ی جنگل با قصری زیبا در انتهای آن و عکس دوم همین که میبینیم...عکس عکاسی که نمیبینیم... 

شاید این تفاوت میان دو عکس به نوعی تفاوت میان سینمای داستانی و سینمای مستند باشد... عکس اول به نوعی از قواعد سینمای داستان گو پیروی می‌کند و عکس دوم مستندی است درباره‌ی شرایطی که آن عکاس و سوژه شان در آن قرار گرفته اند و چگونگی تلاششان برای فرار از واقعیت موجود...  

-----------------------------

Warsaw, 1946. Photo by Michael Nash

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۹
سید امیر پژمان حبیبیان


خسته بود. آمد و درردیف کناری ما نشست. سرم را به سوی همسرم گرداندم و پس از مکثی دوباره نگاهش کردم، کفشهایش را درآورده بود و دراز کشیده و خوابیده بود. 

صدای دو جوان را از پشت سر میشنیدم : بوی گه میاد آقا کفشهاتو پات کن... دارم بالا میارم اون لامصبو پات کن. به همسرم نگاه کردم گفت من بویی نمی‌شنونم گفتم منم همینطور. به پیرمرد نگاه کردیم، بی توجه خوابیده بود. پسر بلند شد و رفت بیدارش کرد و وادارش کرد کفشهایش را بپوشد. پیرمرد هیچ‌ حرفی نزد. دوباره دراز کشید و گوشه ی کفشش را روی صندلی گذاشت و  خوابید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۶
سید امیر پژمان حبیبیان


یادآوری هفت:

این عکس حدود پاییز هفتاد و شش در زیرزمین مسجدشیخ لطف‌الله گرفته شده. زمانی که من قرار بود تبعید شوم و  مادر و دو خواهرم آمده بودند که مرا ببینند. 

خردادماه هفتاد و شش من یک سرباز معمولی نیروی انتظامی بودم که به خاطر علاقه‌اش به هنر و ادبیات  سید محمد خاتمی را می شناخت و می‌دانست که او آدم حسابی است و تا جایی هم که میشد برای او تبلیغ می‌کرد.

یکی از شب‌های پیش از انتخابات مشغول گشت زدن در سطح شهر بودیم. ساعت حدود یک شب بود، در خیابانها پرنده پر نمی‌زد. ناکهان من متوجه دو نفر جوان با ظاهر مذهبی شدم، پرسیدم  که تا این موقع در خیابان چه می‌کنند؟ 

گفتند که در مسجد جلسه داشته‌اند، کارت شناسایی خواستم، کارت تبلیغاتی جامعه روحانیت مبارز را در آوردند و نشانمان دادند. متوجه شدم مساله چیست. سرباز همراهم می‌خواست به پاسگاه هدایتشان کند که من مخالفت کردم و گفتم: طرفداران آقای ناطق نوری... بفرمایید.

 یگان خدمتی اصلی ام بخش وظیفه‌ی شهرستان بود و هفته ای دو شب به علت کمبود نیرو در پاسگاه پاسبخش می‌شدم یا گشت می‌رفتم. در آن زمان قانونی در نظام وظیفه بود به نام دوبرادری با این مضمون که اگر کسی مشمول می‌شد و برادری در حال خدمت داشت  برادر دومی معاف می‌شد. روزی دو جوان که می‌گفتند بسیجی هستند به دفتر ما مراجعه کردند و خواستار تشکیل پرونده برای معافیت دوبرادری شدند. تاریخ تولدشان را که نگاه کردیم گفتیم که باید چند ماه دیگر مراجعه کنند. اما آنها طلبکارانه ایستادند که باید کار ما را انجام دهید چرا که ما رفیق فرمانده‌ی حفاظت منطقه تان هستیم و الان آنجا بودیم این را بازداشت کرد و آن را توبیخ کردو ...در همین حین من متوجه شدم که یکیشان ته کفشش را به دیوار چسبانده، با فریاد گفتم پاتو از دیوار بردار و برو بیرون. آن یکی گفت با ما اینجوری حرف نزن، ما میخوایم پذیرش حفاظت نیروی انتظامی بشیم. گفتم خوب جایی میرید میخورید و میخوابید و فقط حرف نمی‌زنید همه ازتون می‌ترسن. و بلند شدم و بیرونشان کردم. 

در آن زمان مسئول ما برای دیدن دوره‌تهران بود و گروهبان جوانی مسئولیت بخش را به عهده داشت. 

فردای آن روز تلفن زنگ زد و گروهبان برداشت و گفت سرهنگ رییس حفاظت با تو کار داره، گوشی را گرفتم و با موجی از داد و بیداد و تهدید مواجه شدم که تو می‌خوای آبروی نیرو را ببری و من پدرت را در می‌آورم. تبعیدت می‌کنم. من حیران گوشی را گذاشتم. جناب سرهنگ ا آن روز تمام تلاشش را کرد که من را تبعید کند، اما گروهبان ما  به جانشین منطقه زنگ زد که ما نمی‌دانیم چه شده، ولی جناب سروان نیست و اگر این سرباز هم نباشد من دست تنها از پس کارها برنمی‌آیم. ایشان دستور داد و من تا بازگشت جناب سروان ماندم. جناب سروان که برگشت و از ماجرا مطلع شد، تلفن زد به فرمانده‌ی حفاظت که قربان اگر این سرباز را از من بگیرید  کارهام پیش نمیره، این سوادش خوبه از قانون سر در میاره، خطش خوبه، از همه مهمتر مومنه، مطمئنه تا حالا یک برگ از این پرونده‌ها جابه‌جا نشده، از کسی پول نگرفته و ... فرمانده‌ی حفاظت با لهجه‌ی اصفهانی  گفت: جناب سروان ایشون امام جعفر صادقست؟ جناب سروان هم در کمال جسارت گفت: بله . فرمانده گفت: بازم بفرستیدش بیاد.  نکته‌ی جالب این بود که ما هیچکدام دلیل این خشم را نمی‌دانستیم و من هم  که بعد از حدود دو ماه پست دادن در ستاد به هیچ‌وجه حاضر به از دست دادن محل خدمت خوبم نبودم  حدود یک ماه به شدت تحت فشار عصبی قرار گرفتم طوری که نمی‌توانستم بخوابم. عاقبت  هم  سرهنگ حفاظت در ستاد مرا گیر انداخت و داد موهایم را با ماشین صفر زدند و یک هفته مجبورم کرد که پست بدهم ولی عاقبت به لطف خدا برگشتم سر جایم، چون او نتوانست توجیه مناسب برای تبعیدم پیدا کند.

بعدها متوجه شدیم که کل ماجرا زیر سر آن دو جوان به ظاهر بسیجی بوده است.به حفاظت گفته بودند که فلانی گفته حفاظتی‌ها (ماتحت فراخ ) هستند البته آن لفظ بی‌ادبانه‌اش را نقل کرده بودند.

یک‌بار هم من جایی دیدمشان و دلیل زیرآب زنیشان را پرسیدم گفتند که آن شب قبل از انتخابات را یادته؟ تو به طرفداران ناطق نوری توهین کردی برای همین ما اینطوری تلافی کردیم.

به هر حال بعد از مدتی ورود آن دو جوان به کل اماکن انتظامی منطقه ممنوع شد و طبق شنیده ها از بسیج هم اخراج شدند. انگار که با خیلی‌ها از این رفتارها کرده‌بودند.فرمانده‌ی حفاظت ما هم بعد از مدتی به شکل عجیبی از کار بر کنار شد و ما دیگر ندیدیمش. 

در این میان، واکنش مادرم به خبر تبعیدم از همه جالب‌تربود:

خواستم حجم خطر را به او گوشزد کنم. گفتم میخوان منو تبعید کنن قرارگاه مبارزه با موادمخدر توی کرمان میدونی  اونجا چقدر کشته میده؟ مادرم با خونسردی گفت: اشکالی نداره میری بقیه ‌خدمتتو میگذرونی و میای...مگه چیه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۲
سید امیر پژمان حبیبیان


یادآوری ششم


تقدیم به پژمان صبور... این توصیف را  ابراهیم بخشی دستیار صدابردار فیلم سفره ی ایرانی به کارگردانی کیانوش عیاری در کیش پشت این عکس که ناگهانی از من گرفت نوشته. 


آیا من اون روزها صبور بودم؟ بله ...بودم... برنامه ریزی برای فیلمی که فیلمنامه نداشت و سر صحنه نوشته می شد و شکل می گرفت...طنز تلخی است البته این سمت هوشمندانه به یک جوان کم تجربه و جویای نام که فکر می کرد مشغول انجام مهمترین کار دنیاست تفویض شده بود تا گروه هر چه فریاد از بی نظمی و طول کشیدن کار و نبود پول و امکانات دارند بر سر او بکشند. ماجرای من در کیش اینگونه بود: فیلمبردار نمیدانم به چه دلیلی از من بدش می آمد...البته می دانم  و شاید در عکس نوشتی دیگر بیان کردم. سر صحنه می گفتم آماده برای فیلمبرداری...فیلمبردار به اطراف نگاه می‌کرد و به دستیارش می گفت:چراغا داغ کردن خاموششان کن... من متوجه می‌شدم و از صحنه خارج می‌شدم و چراغها روشن می‌شد و پلان را می گرفتند. مدیر تدارکات همیشه نبود و عصبی بودن و فریادهای آقای عیاری هم که گفتن ندارد.آنجا فقط دو نفر کمک حال بودند... داود طامهری دستیار تولید   و عبدالله حسینی راننده ی آقا عیاری. 

 پیدا کردن بازیگر محلی با بودجه ی کم هم خودش ماجرایی بود...پیش از ما محسن مخملباف آنجا فیلم روزی که زن شدم را تهیه کرده بود و حسابی به همه پول داده بود... همزمان هم پروژه ی دختری به نام تندر فیلمبرداری می شد که آنها هم وضع مالیشان خوب بود و کلی هم ستاره داشتند و خب طبیعی بود که همه ترجیح می دادند برای آنها کار کنند. کیسه بوکس گروه بودم و طرفه آن که از این اتفاق استقبال هم میکردم. 

کیش آخرین مرحله ی این پروژه ی هشت ماهه بود ... بعد از آن مونتاژ فیلم حدود یک سال و نیم طول کشید و من در نقش دستیار تدوین آنجا هم حضور داشتم.  آقای عیاری تکلیفش با فیلم مشخص نبود... قصه درنیامده بود و پایان بندی هم مشکل داشت...اگر امروز هم از آقای عیاری درباره ی این پروژه سوال کنید میگوید: میخوام سکانس آخر را دوباره فیلمبرداری کنم و بعدش اکرانش کنم. 

البته فیلم فقط یکبار در جشنواره ی فجر و یک جشنواره ی خارجی نمایش داده شد و بایگانی شد و این امید  من که بعد از نمایش این فیلم در وضعیت حرفه ای من تغییر مثبتی ایجاد میشود ...نقش بر آب شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۹
سید امیر پژمان حبیبیان



یاد آوری پنج:


دو عکس با فاصله‌ی زمانی بیست سال... آن یکی در هزار و سیصد و هفتاد و شش ثبت شده و این یکی در هزار و سیصد و نود وشش... سال هفتاد و شش سرباز نیروی انتظامی بودم و طرفدار خاتمی... هیچ کس خاتمی را نمی شناخت... ما من به واسطه‌ی دوران وزارت ارشادش میشناختم و نظر خوبی رویش داشتم... طرفداران هر کس فکر می‌کردند اگر طرف مقابل رای بیاورد دنیا به انتها می‌رسد... اینوری‌ها می‌گفتند که اگر ناطق بشود پیاده‌روها  زنانه مردانه می‌شود... و آن‌طرفی‌ها هم که اکثرشان بسیجی و منسوبین قدرت بودند ... می‌گفتند که بنی‌صدری دیگر در راه است.

من در سر صندوق رای با عوامل صندوق بحثم شد و فرمانده‌  فرستادم جلوی در... صف رای‌گیری شلوغ بود... یک ساعت بعد فرمانده آمد جلوی در و گفت: حبیبیان... همه به اونی رای میدن که خودم و خودت می‌خوایم... خیالت راحت باشه...


زمان گذشت و ما فهمیدیم که اگر ناطق  هم رییس‌جمهور می‌شد ... اتفاق خاصی نمیفتاد... با خاتمی هم  کلی اتفاق افتاد اما آن اتفاقی که همه را از آن می‌ترساندند نیفتاد... نظام قوی‌تر شد و با ایجاد دو قطب موثر در قدرت و رقابت بین آنها به نوعی در برابر حوادث سر راه واکسینه شد... کسانی که ما همیشه از دهانشان فحش و فضاحت به نظام شنیده بودیم از لزوم مشارکت در رای‌گیری گفتند و خاتمی  نسبت به مقام ولی فقیه چه در عمل و چه در نظر معتقد و متعهد بود.

نظر خوشی نسبت به دموکراسی ندارم ... روزی یکی از طرفداران محمود احمدی‌نژاد ضمن بحث دلیلم را برای معتقد نبودن به دموکراسی پرسید، پاسخ دادم که دموکراسی ای که از آن احمدی‌نژاد بیرون بیاید به هیچ دردی که نمی‌خورد مضر هم هست.... بله زمان گذشته بود و ما به سال سرنوشت‌ساز هشتاد و چهار رسیده بودیم. در عمل ثابت شد جنس رای مردم به احمدی‌نژاد، با جنس رایشان به خاتمی هیچ فرقی نداشت، آنها نه حرفهای خاتمی را شنیده‌بودند و نه در حرفها و ادعاهای احمدی‌نژاد تعمق کرده بودند. مردم دنبال کسی بودند که ضد جریان حاکم باشد... همین و بدینسان کلاه گشادی بر سر همه رفت و کشور تا انتهای دوره‌ی احمدی‌نژاد، بحرانهای بسیاری را تجربه کرد و خدا رحم کرد که احمدی‌نژاد یکسال وقت کم آورد اگرنه مملکت را تا آستانه‌ی فروپاشی پیش می‌برد.


هنوز به اندازه‌ی بیست سال پیش نگرانم... اما می‌دانم که هر اتفاقی بیفتد...به معنای پایان جهان نیست. چیزی که نگرانم می‌کند حجم عظیم تهمت و بی‌اخلاقی در انتخابات پیش‌رو است. روندی که در سال سرنوشت‌ساز هشتاد و چهار شروع شد و تا نود و دو ادامه پیدا کرد... هنوز ما را رها نکرده است... هشت سالی که اخلاق و انسانیت در این مملکت ذبح شد ، دروغ و دزدی در زمره‌ی فضایل اخلاقی به حساب آمد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۰
سید امیر پژمان حبیبیان

دلم روزی را میخواهد 

که تو بیایی

آفتاب باشد

ولی نم‌نم، باران هم بیاید...

کنار خورشید... ماه هم در آسمان نشسته باشد...

و در آسمان آبی...ستاره ها چشمک زدن را یادشان نرود...


دلم روزی را میخواهد

پر از قلم‌مو و سلطهای رنگ

که همه روحشان را نقاشی کنند

از خیالات قشنگ


دلم روزی را میخواهد

که در افق به جای آسمان و دریا

انسان و خدا به هم برسند...


دلم افسانه میخواهد

حیف که مادربزرگ رفته است...

حیف که تو نیستی...

و من... هر چقدر هم قصه بخوانم

خودم قصه نمیشوم...

حیف...


امیرپژمان حبیبیان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۶
سید امیر پژمان حبیبیان


یادآوری چهار:

زمان خرداد و تیر هزار سیصد و هشتاد


شب عجیبی بود. مقابل تابلویی که سال های سال در خانه امان بود نشسته بودم و نگاهش می کردم... زنی قجری که سه تار می‌نواخت. ناگهان ایده ای به ذهنم هجوم آورد ...کاغذ کاهی را کنار دستم جستم و هر چه در ذهنم بود را روی کاغذ نوشتم. 

فردا در استودیو بهمن نوشته ی فیلمنامه طورم را به مسعود بهنام نشان دادم. او خواند و گفت خوشم آمد... آقای عیاری هم که آمد نوشته را خواند... ناگهان آقای بهنام گفت : من این دوربین BL2 را که اینجا است با یک حلقه نگاتیو می دم این فیلم را بساز... من گفتم دو حلقه نگاتیو...گفت باشه. 

و ماجرا شروع شد بازیگر زن که ساز ایرانی بنوازد... نوشین پاسدار همکلاسی خواهرم‌ نیلوفر در هنرستان موسیقی که نوازنده ی برجسته ی عود بود و هست... حسین مافی رفیق همیشگی و صداگذار خوب خانم نقاشی را در کوه هنگام تدریس به شاگردانش پیدا کرده بود و قرار شد نقاشی ها را بکشد... آرش اختری راد که سر چند فیلم سینمایی دستیار فیلمبردار بود به عنوان فیلمبردار ... زهرا داودنژاد به عنوان منشی صحنه و محمود موسوی نژاد به عنوان بازیگر و علیرضا علویان هم دستیار کارگردان...و حمیرضا علویان به عنوان تصویربردار پشت صحنه...و  من که آن وقتها دستیار تدوین کیانوش عیاری بودم ...یک پنجشنبه بعد ازظهر و جمعه را مرخصی گرفتم و استودیو بهمن هم تعطیل شد و ما این فیلم را ساختیم که عنوان اش شد: انعکاس...


 ان شا الله ماجرای روز فیلمبرداری را در بخشی جداگانه می نویسم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۳
سید امیر پژمان حبیبیان

یادآوری سوم:


این تنها بخش بازمانده ی سیاهه ی جهاز مادرم است. کاغذی که حدود چهل و چند سال پیش نوشته شده و امروز دیگر کوچک‌ترین ارزش حقوقی ندارد...

زندگی  ناگهان از آن چه سند و نسب و مدرک است سبقت می گیرد و ریشه هایش را در جایی بسیار عمیق تر می گسترد. 

سالها است که تکه ای از این سیاهه در زندگی مادرم وجود ندارد... پدرم هم سال ها است که فوت کرده است... برای ما امروز مهم نیست که مادرم چه جهازی به خانه ی پدرم آورد... همین که آن ازدواج باعث تولد ما شد و مادری با کمال و مهربان و زیبا ما را بزرگ و تربیت کرد ... کافی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۱
سید امیر پژمان حبیبیان




یادآوری دو:

از آرشیو فیلم «قاف الف» که به سفارش «انجمن نویسندگان کودک و نوجوان» درباره ی «قیصر امین پور» ساختم. «قیصر امین پور» و مجله ی «سروش نوجوان» خیلی در سرنوشت من موثر بوده اند. اما به دلایل مختلف نتوانستم کار دلخواهم را بسازم.


این عکس متعلق به فیلم نیست. حسن احمدی نویسنده ی مهربان و‌محجوب به همراه افشین علا شاعر مشغول ضبط گزارش برای مجله ی سروش نوجوان هستند. گزارش های بسیار دلنشین و متفاوتی را از حسن احمدی در مجله ی سروش نوجوان خواندم. جالب این که سال ها بعد من با ایشان همکار شدم... در سریال «لحظه ی قاصدک» که ایشان تهیه کننده بودند و من دستیار اول کارگردان و برنامه ریز... زمانی که سالها از دوره ی اوج مجله ی سروش نوجوان گذشته بود. و بعد هم برای مجله ی «باران» که ایشان سردبیرش بودند... چند شماره قصه ی دنباله داری نوشتم با عنوان «از خاطرات یک شبگرد»... که تجربه ی خوب و جذابی بود.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۷
سید امیر پژمان حبیبیان


yadavari0001


یادآوری یک:


سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت... اولین فیلم من یک فیلم داستانی به نام خانه ام ابری است بود... فیلمی که هیچ وقت مونتاژ نشد... تحت تاثیر کیانوش عیاری که در آن سال ها دستیارش بودم... با یک طرح کلی سر صحنه رفتم... فیلم پس زمینه ای سیاسی داشت... قرار است یک کانون دانشجویی تاسیس شود... هر کس کاری می کند... دو نفر هم مشغول نوشتن اساسنامه هستند... یک دختر روشنفکر مآب و یک جوان بسیجی مرام... در نهایت این دو دعوایشان می شود و بچه ها یکی یکی آن مکان را ترک می‌کنند و فقط چند نفر می مانند... می‌خواهم راش هایش را پیدا کنم و تدوین اش کنم... این کار آغاز مجموعه ی قابل توجه فیلم های ناتمام من بود.


در عکس به جز  من که کارگردان بودم ...سامان سالور تصویربردار... علیرضا علویان دستیار کارگردان و تصویربردار پشت صحنه... معصومه ی بافنده بازیگر و تارا حاج مختار بازیگر حضور دارند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۹
سید امیر پژمان حبیبیان
*post_image*