سلوک

در خلاف آمد عادت بطلب کام ...

سلوک

در خلاف آمد عادت بطلب کام ...

سلام. اینجا سعی می‌کنم جدی و جذاب بنویسم.

نشانی کانال تلگرامم:

https://t.me/aphabibian

آخرین نظرات
  • ۲۱ تیر ۹۸، ۱۱:۵۲ - 00:00 :.
    :)
  • ۵ تیر ۹۸، ۲۳:۱۵ - محسن خطیبی فر
    دقیقاً.

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اصفهان» ثبت شده است

تصور دریای طوفانی در کنار زاینده رود خشک

چهارشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ق.ظ

شش سال پیش در همین روز در اصفهان نوشتم:


افسانه‌ها را دوست دارم. اول که باهاشون روبه‌رو میشم، نیتم فقط خواندن و لذت بردنه ولی اونها توی ذهن و روحم می‌مونن و بعد در شرایط مختلف متوجه می‌شم که دارم موقعیت خودم در اون مقطع را با استفاده از اونها بازسازی می‌کنم.
امروز به دلیلی خیلی به هم ریخته و آشفته و ناامید شدم، کنار زاینده‌رود خشک قدم زدم. افکارم جهت مشخصی نداشت. خودم را بهشون سپرده بودم و اونا منو به این سو و آن سو می‌کشیدن. یکدفعه خودم را در قالب یکی از اون قهرمان‌های افسانه‌ای دیدم که میان دریا در طوفان گیر افتاده و کشتی‌ش در هم شکسته و داره مقاومت می‌کنه. بعد بیهوش میشه و مدتی بعد چشمهاش رو باز میکنه و می بینه که روی شنهای گرم ساحل در حال خشک شدنه، دیگه به تصور بعدش نرسیدم که آدم کوچولوها میان سراغش یا یه شاهزاده خانم زیبا که مشغول گشت و گذاره... یا دیوها و غولها ... راستش خیلی هم مهم نبود. اصل برام این بود که از طوفان جان سالم به در برده بودم.



پی‌نوشت: تصور دریای طوفانی در کنار زاینده‌رود خشک تناقض دردناکیه.

  • سید امیر پژمان حبیبیان

یادآوری بیست و سوم ـ قسمت اول

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ


یادآوری بیست و سوم

 

این نگاتیو چند عکس است که در دوران سربازی من مقابل پاسگاه شماره یک فلاورجان گرفته شده است. تصویرهایی که از آن دوران در ذهنم مانده‌اند به همین تاری هستند.

 

بعد از تجربه‌ی ناموفق دوست‌یابی‌ام در دفتر شعر جوان، سربازی دومین چالش جدی من با زندگی واقعی بود. تا قبل از سربازی اگر در رابطه برقرار کردن با کسی چیزی مطابق میلم نبود، خیلی راحت دنبالش را نمی‌گرفتم و به خلوت امن تنهایی و تخیلات پناه می‌بردم. اما آن‌جا هیچ چیز مطابق میل من پیش نمی‌رفت.

در زندگی‌ام هیچ‌وقت وصله‌ی ناجور بودن را تجربه نکرده‌ بودم، اما در سربازی یک وصله‌ی ناجور بودم. دو ماه اول خدمتم بعد از آموزشی را در ستاد منطقه انتظامی فلاورجان پست می‌دادم. آرام و بی سر وصدا و لجوج بودم، اهل خلاف و تفریحاتی که معمولا بعضی از افسر نگهبان‌ها هم در آنها شریک بودند نبودم. با کسی نمی‌جوشیدم، به فرمانده‌ی قرارگاه یک پاکت وینستون عقابی باج  نمی‌دادم و او هم مرا به مرخصی نمی‌فرستاد.یک بار که نگهبان سوالات کنکور بودیم معده درد گرفتم و به آن بهانه از افسر نگهبان مرخصی ساعتی گرفتم و چند روز به خانه‌ی عمه‌ام در مبارکه رفتم و پست زنجیره‌ای دو ساعت نگهبانی چهار ساعت استراحت را پیچاندم وقتی برگشتم یک گواهی دکتر دستم بود. فرمانده قرارگاه که فکر کرده بود من فرار کرده‌ام و راحت شده با لهجه‌ی اصفهانی‌اش گفت: «اینا همه پته زغالس، برو کارگزینی حضورتو اعلام کن و بعد وسایلتو جم کن و برو پاسگاه آب‌نیل» یک دژبان اهل آذربایجان هم داشتیم که با خنده گفت :«اونجا مثل اینجا نیست اون‌جا آب و هواش مزخرفه پوستت هم مزخرف میشه.» البته بدیهی است که به جای کلمه‌‌ی مزخرف از لفظ زشتی استفاده کرد و اصلاح از من است. حس کردم انگار همه از رفتن من خوشحال‌اند.

 

پاسگاه آب نیل سر یک سه راهی قرار گرفته بود و گاراژ ماشین‌ها و موتورهای تصادفی و توقیفی بود. ماشینی آن‌جا بود که در آن آدم کشته بودند و خون مقتول هنوز روی صندلی‌ها پیدا بود. من باید آن جا دم در پست می‌دادم.

 

ادامه دارد


* پانوشت: رجوع کنید به یادآوری دهم

  • سید امیر پژمان حبیبیان

یادآوری هفتم

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ


یادآوری هفت:

این عکس حدود پاییز هفتاد و شش در زیرزمین مسجدشیخ لطف‌الله گرفته شده. زمانی که من قرار بود تبعید شوم و  مادر و دو خواهرم آمده بودند که مرا ببینند. 

خردادماه هفتاد و شش من یک سرباز معمولی نیروی انتظامی بودم که به خاطر علاقه‌اش به هنر و ادبیات  سید محمد خاتمی را می شناخت و می‌دانست که او آدم حسابی است و تا جایی هم که میشد برای او تبلیغ می‌کرد.

یکی از شب‌های پیش از انتخابات مشغول گشت زدن در سطح شهر بودیم. ساعت حدود یک شب بود، در خیابانها پرنده پر نمی‌زد. ناکهان من متوجه دو نفر جوان با ظاهر مذهبی شدم، پرسیدم  که تا این موقع در خیابان چه می‌کنند؟ 

گفتند که در مسجد جلسه داشته‌اند، کارت شناسایی خواستم، کارت تبلیغاتی جامعه روحانیت مبارز را در آوردند و نشانمان دادند. متوجه شدم مساله چیست. سرباز همراهم می‌خواست به پاسگاه هدایتشان کند که من مخالفت کردم و گفتم: طرفداران آقای ناطق نوری... بفرمایید.

 یگان خدمتی اصلی ام بخش وظیفه‌ی شهرستان بود و هفته ای دو شب به علت کمبود نیرو در پاسگاه پاسبخش می‌شدم یا گشت می‌رفتم. در آن زمان قانونی در نظام وظیفه بود به نام دوبرادری با این مضمون که اگر کسی مشمول می‌شد و برادری در حال خدمت داشت  برادر دومی معاف می‌شد. روزی دو جوان که می‌گفتند بسیجی هستند به دفتر ما مراجعه کردند و خواستار تشکیل پرونده برای معافیت دوبرادری شدند. تاریخ تولدشان را که نگاه کردیم گفتیم که باید چند ماه دیگر مراجعه کنند. اما آنها طلبکارانه ایستادند که باید کار ما را انجام دهید چرا که ما رفیق فرمانده‌ی حفاظت منطقه تان هستیم و الان آنجا بودیم این را بازداشت کرد و آن را توبیخ کردو ...در همین حین من متوجه شدم که یکیشان ته کفشش را به دیوار چسبانده، با فریاد گفتم پاتو از دیوار بردار و برو بیرون. آن یکی گفت با ما اینجوری حرف نزن، ما میخوایم پذیرش حفاظت نیروی انتظامی بشیم. گفتم خوب جایی میرید میخورید و میخوابید و فقط حرف نمی‌زنید همه ازتون می‌ترسن. و بلند شدم و بیرونشان کردم. 

در آن زمان مسئول ما برای دیدن دوره‌تهران بود و گروهبان جوانی مسئولیت بخش را به عهده داشت. 

فردای آن روز تلفن زنگ زد و گروهبان برداشت و گفت سرهنگ رییس حفاظت با تو کار داره، گوشی را گرفتم و با موجی از داد و بیداد و تهدید مواجه شدم که تو می‌خوای آبروی نیرو را ببری و من پدرت را در می‌آورم. تبعیدت می‌کنم. من حیران گوشی را گذاشتم. جناب سرهنگ ا آن روز تمام تلاشش را کرد که من را تبعید کند، اما گروهبان ما  به جانشین منطقه زنگ زد که ما نمی‌دانیم چه شده، ولی جناب سروان نیست و اگر این سرباز هم نباشد من دست تنها از پس کارها برنمی‌آیم. ایشان دستور داد و من تا بازگشت جناب سروان ماندم. جناب سروان که برگشت و از ماجرا مطلع شد، تلفن زد به فرمانده‌ی حفاظت که قربان اگر این سرباز را از من بگیرید  کارهام پیش نمیره، این سوادش خوبه از قانون سر در میاره، خطش خوبه، از همه مهمتر مومنه، مطمئنه تا حالا یک برگ از این پرونده‌ها جابه‌جا نشده، از کسی پول نگرفته و ... فرمانده‌ی حفاظت با لهجه‌ی اصفهانی  گفت: جناب سروان ایشون امام جعفر صادقست؟ جناب سروان هم در کمال جسارت گفت: بله . فرمانده گفت: بازم بفرستیدش بیاد.  نکته‌ی جالب این بود که ما هیچکدام دلیل این خشم را نمی‌دانستیم و من هم  که بعد از حدود دو ماه پست دادن در ستاد به هیچ‌وجه حاضر به از دست دادن محل خدمت خوبم نبودم  حدود یک ماه به شدت تحت فشار عصبی قرار گرفتم طوری که نمی‌توانستم بخوابم. عاقبت  هم  سرهنگ حفاظت در ستاد مرا گیر انداخت و داد موهایم را با ماشین صفر زدند و یک هفته مجبورم کرد که پست بدهم ولی عاقبت به لطف خدا برگشتم سر جایم، چون او نتوانست توجیه مناسب برای تبعیدم پیدا کند.

بعدها متوجه شدیم که کل ماجرا زیر سر آن دو جوان به ظاهر بسیجی بوده است.به حفاظت گفته بودند که فلانی گفته حفاظتی‌ها (ماتحت فراخ ) هستند البته آن لفظ بی‌ادبانه‌اش را نقل کرده بودند.

یک‌بار هم من جایی دیدمشان و دلیل زیرآب زنیشان را پرسیدم گفتند که آن شب قبل از انتخابات را یادته؟ تو به طرفداران ناطق نوری توهین کردی برای همین ما اینطوری تلافی کردیم.

به هر حال بعد از مدتی ورود آن دو جوان به کل اماکن انتظامی منطقه ممنوع شد و طبق شنیده ها از بسیج هم اخراج شدند. انگار که با خیلی‌ها از این رفتارها کرده‌بودند.فرمانده‌ی حفاظت ما هم بعد از مدتی به شکل عجیبی از کار بر کنار شد و ما دیگر ندیدیمش. 

در این میان، واکنش مادرم به خبر تبعیدم از همه جالب‌تربود:

خواستم حجم خطر را به او گوشزد کنم. گفتم میخوان منو تبعید کنن قرارگاه مبارزه با موادمخدر توی کرمان میدونی  اونجا چقدر کشته میده؟ مادرم با خونسردی گفت: اشکالی نداره میری بقیه ‌خدمتتو میگذرونی و میای...مگه چیه؟

  • سید امیر پژمان حبیبیان